لااله الاالله

اومدم برای بچه ی دختر خالم قصه بگم بخوابه، ‌گفتم :مبینا می خوام برات قصه ی کدوی قلقله زن رو بگم. برگشته می گه :بی خیال، برام از تجربه های عشقیت بگو :|
من :|
آقا اصن... هیچی صلوات... :|




درتاريخ : شنبه 18 مرداد 1393
| 03:26 | نویسندش : سیناآزادبخت | ارسال نظر(0)


.: Weblog Themes By SinaAzadbakht :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران